X
تبلیغات
امپول

ساحل همسایمون بود که وقتی ۸ سالش بود بعد از تصادف تو جاده و فوت مادرش اون و پدرش از ایران رفتن.مادرش دکتر بود و پدرش مهندس.ما هم بازی بودیم من ۵ سال ازش بزرگتر بودم و همیشه تو کوچه با هم بازی میکردیم.

ساحل یه برادر ناتنی از ازدواج اول مادرش داشت به اسم سینا که فقط ۵ شنبه جمعه ها می اومد خونه ساحل اینا. اقای مهندس (بابای ساحل) و خاله بهار (مامان خدا بیامرزش) هر کاری کردن دادگاه باز هم به نفع پدر سینا رای داد و سینا تا ۱۸ سالگی مجبور بود با باباش و زن باباش زندگی کنه.

همیشه جمعه غروب ها که میشد سینا ساحل رو که خیلی هم دوست داشت بغل میگرفت و با گریه ازش جدا میشد. تا اون تابستون لعنتی که ساحل و بابا مامانش سه تایی به سمت مشهد مسافرت میرفتن و توی راه تصادف میکنن.خاله دریا از ماشین پرت میشه بیرون و جا در جا میمیره ..ساحل خوشبختانه پشت نشسته بود و کمربند داشت و فقط چند تا خراش برداشت. باباش شکستگی و کوفتگی داشت و یه مدتی بیمارستان بود. سه ماه تابستون رو ساحل و باباش خونه مادر بزرگش بودن و روزای خیلی بدی رو داشتن

بالاخره بعد از سه ماه برگشتن ولی ساحل هنوز بهونه مامانش رو میگرفت. خیلی دلشکسته بود یه غمی تو  چشای خوشگل عسلیش بود که دل همه ماها رو اتیش میکشید.

خونواده خاله بهار خیلی رو اعصاب اقای مهندس بودن و  اونو مسئول مرگ دختر جوونشون میدونستن حتی سعی کردن ساحل رو ازش بگیرن و تو گوش بچه مرتب میگفتن بابات قاتله. اقای مهندس هم صبرش تموم شد و یه دفعه ای بی خبر ساحل رو گرفت و  از ایران رفتن

خونواده ما و اقای مهندس "گ" خیلی صمیمی بودیم مامان من خیلی خاله بهار رو دوست داشت واسه هممون مثل یه شوک بود ولی بابام میگفت حق داره و نباید گله کنیم حتما رسیدن اونجا زنگ میزنن.

اصلا نمی دونستیم کجا رفتن اون موقع ها هم اینترنت انقدر معروف نبود تازه چند تایی کافی نت باز شده بود

اون موقع ساحل ۸ سالش بود و من ۱۳ سالم. سینا رو هم دیگه ندیدم تا ۵ سال پیش.

این خاطره ای که میخوام تعریف کنم مال ۵ سال پیش تابستونه که ساحل و باباش بالاخره بعد از ۱۰ سال به ایران برگشتن.

جلوی در دانشگاه منتظر داداشم بودم که ماشین رو از پارکینگ بیاره بیرون و سوار شیم. ۲۰۶ من تو مکانیکی بود یه دفعه یکی صدام کرد اقای "ب"؟ به طرف صدا برگشتم و یه قیافه اشنا دیدم هر چی فکر کردم یادم نیومد این پسر رو از کجا میشناسم.گفت اقای مهدی ب؟ گفتم خودمم بفرمائین گفت سینام سینا ط ! یادت میاد؟ داداش ساحل قدیما بچه بودیم تو کوچتون اخر هفته ها گل کوچیک بازی میکردیم

وااااااااای باورم نمیشد. بغلش کردم گفتم پسر دمت گرم کجا بودی این همه وقت خوبی؟ داداشم هم این موقع رسید (یه سال از من کوچیکتره و اونم سینا رو یادشه)اونام روبوسی کردن و سریع شمارش رو داد و گفت برات یه سورپرایز دارم امشب بهت زنگ میزنم

مات و مبهوت بودیم با داداشم. تو راه برگشت تا خونه فقط یاد اون روزای خوب کردیم و خاطره هاش. یعنی سورپرایزش چی می تونست باشه؟

نوشته شده توسط  در ساعت 3:11 | لینک  | 

سلاام من مهدی هستم ۳۲ ساله

شما؟

نوشته شده توسط  در ساعت 0:54 | لینک  |